می گویند: شیشه ها احساس ندارند
اما وقتی روی شیشه ی بخار گرفته ی
نوشتم دوستت دارم
آرام آرام گریست . . . . .
|
می گویند: شیشه ها احساس ندارند اما وقتی روی شیشه ی بخار گرفته ی نوشتم دوستت دارم آرام آرام گریست . . . . . + نوشته شده توسط امین در جمعه هجدهم آذر 1384 و ساعت
22:54 |
اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم اگر اشك بودم به پايت مي گريستم و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم ولي افسوس كه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت ولي هر چه هستم دوستت دارم + نوشته شده توسط امین در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت
23:6 |
چطوری غریبه؟ خوش می گذره؟؟؟؟ آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه فقط خدا می دونه دلم چقدر برات تنگه + نوشته شده توسط امین در جمعه یازدهم آذر 1384 و ساعت
9:52 |
زیر بارون راه نرفتی تا بفهمی من چی میگم تو ندیدی اون نگاه رو تا بفهمی از کی میگیم چشمای اون زیر بارون سر پناه امن من بود سایه بونه دنجه پلکاش جای گم شدن بود توپرنده بودی من سرو ریشه هام توی زمین بود اگه اونو دیده بودی با من این شعرو می خوندی نیمه شب داد میکشیدی نازنین چرا نموندی حالا زیر چتر بارون بی تو خیسه خیسم زیر رگباره گلایه دارم از تو مینویسم خدایا من عشقمو می خوام.التماست می کنم خدا. لیدا جان دوستت دارم + نوشته شده توسط امین در پنجشنبه دهم آذر 1384 و ساعت
16:48 |
کیست این پنهان مرا درجان وتن کز زبان من همی گوید سخن این که گوید از لب من راز کیست بنگرید این صاحب آواز کیست در من این سان خود نمای می کند اد عای آشنای می کند متصل تر باهمه دوری به من از نگه با چشم واز لب باسخن ******* دوست نزدیکتر ازمن بهمن است وین عجیب تر که من از وی دورم چه کنم با که توان گفت که او درکنار من ومن مهجورم + نوشته شده توسط امین در شنبه پنجم آذر 1384 و ساعت
22:23 |
ازروزی که خاکم را سرشتند بدان در قلب من اسمت نوشتن عکس زیبای تورا خال زدم دربدنم تا که محفوظ بماند بدنت درکفنم چنان از دست زندگانی دلتنگ و دلگیرم که روزی مرگ خودراجشن می گیرم اگر خواهی جهان درکف قبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد گل اگر رنگ رخی دارد حاصل از چهره ی زیبای تو از عشق تو من لیلی خوردم به تریلی + نوشته شده توسط امین در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت
19:21 |
تقدیم به مادرم ای کسی که زندگی را با همه زیبایی هایش برای لحظه ای هر چند نا چیز نمی خواهم بدون تو برگی در خزان زندگیم برگی زردوخشکیده که با کوچکترین تلنگری زندگی را بدرود خواهد گفت رفتنت مانند طوفانی است که مرا بر روی شاخه باقی نخواهد گذاشت تا نفس های گرم تو بود دلواپس هیچ فردایی نبودم + نوشته شده توسط امین در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت
23:31 |
چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم؟ تو رخت زندان تن ات و من بمانم خموش؟ قسم به زن، نازنم اگر محابا کنم اگرچه تلخ است حق، نمی توانم نهفت زبان از آن بایدم که آشکارا کنم + نوشته شده توسط امین در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت
23:15 |
|
|