تبليغاتX
خط سرنوشت

می گن کلاغ قارقاری
تو رو چه به باغ درباری
سکه نداری دون می خوای
عاشق مهربون می خوای

کاش بدونم دوستم داری
می گن که تو حق نداری
یک دلخوشی داشتم اونم
ازم گرفتن اجباری

پیقام رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیک ترا
اهای کلاغ دیوونه
اونجا جای بزرگونه

کاش بدونم یک کسی هست
یک عمر میشه به پاش نشست
به پاش نشست و مرد براش
قارقاری کرد تو سرسراش

می گن باید فرار کنم
برم اخه چی کار کنم
چه خاکی من بر سر این
تک دل بیقرار کنم

میگن کلاغ قار قاری
اخه تو رو چه به باغ درباری.........
پیقام رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیک ترا
برو این ورا پیدات نشه
کسی عاشق صدات نشه
کور شو نبینی هیچکی تا
کسی شیفته ی نگات نشه

+ نوشته شده توسط امین در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 7:27 |

 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گلوار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورت گری را مگو اینچنینی

پریزاد عشق و مهاسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی وگفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب تاگفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی تویک جمع عاشق توصادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت

بخود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

درون درگه عشق چه مهتاج نشستم

تو هر شام مهتاب بیادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه

هنوز شور عشق و بسر داری یا نه

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی

تو یک جمع عاشق توصادق تریتی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری . من او ماه ودادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماه وداری من اون ماه ودادم به تو یادگاری

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت 19:30 |
ببخشید که نتونستم آپ کنم من دستم شکسته  همه ی شبکه اینترنت خوزستان بخاطر فیبر نوری مشکل کوچکی داشت

خلاصه چاکر همه ی بروبچ هستیم دمه همتون گرم

+ نوشته شده توسط امین در جمعه بیست و سوم دی 1384 و ساعت 10:53 |
یه اسم قشنگ برای وبلاگ جدیدم می خوام بزارم اگه لطف کنینن نظر بدین ممنون میشم

 نظر

        نظر

                              نظر

                                   خیلی مرسی

+ نوشته شده توسط امین در جمعه شانزدهم دی 1384 و ساعت 11:8 |

در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم .خدا پرسيد ؟پس تو ميخواهي با من گفتگو كني؟من درپاسخش

 گفتم :اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت وقت من بي نهايت است در ذهنت چيست كه مي خواهي از من

 بپرسي؟پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:كودكي شان .اينكه آنها از كودكي

 شان خسته مي شون عجله دارند زود بزرگ شوند وبعد دوباره پس ازمدتهاآرزو ميكنند كه كودك باشند....اينك

 آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول بدست اورند وبعد پولشان را از دست مي دهندتا سلامتي شان را

 بدست اورند.اينكه با اضطراب به اينده نگاه مي كنند وحال را فراموش مي كنن.وبنا براين نه در حال زندگي

 مي كنند نه در آينده.اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند.وبه گونه اي مي ميرند كه

 گويي هرگز زندگي نكرده اند.خدا دستانم را گرفت براي مدتي سكوت كرديم ومن دو باره پرسيدم "به عنوان يك

 پدر مي خواهي كدام در سهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟او گفت:بيموزند كه انها نمي توانند كسي را وادار

 كنند كه عاشقشان باشد.همه كاري كه آنها مي توانندبكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته

 باشند.بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند بيا موزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا

 زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول ميكشد تا ان زخمها را التيام

 بخشيم .بيموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد .كسي است كه به كمترين ها نياز داردبياموزن

 كه ادم هايي هستند كه انها را دوست دارند فقط نمي دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند.بياموزند كه دو نفر

 مي توانند باهم به يك نقطه نگاه كنند وآن را متفاوت ببينند.بياموزند كه كه كافي نيست فقط انها ديگران ر

ا ببخشند بلكه آنها خود را نيز بايد ببخشند.من با خضوع گفتم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان

 بدانند؟خداوند لبخند زد وگفت     "فقط اينكه بدانند من در اينجا هستم " ."هميشه

 

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 10:48 |
یه اسم قشنگ برای وبلاگ جدیدم می خوام بزارم اگه لطف کنینن نظر بدین ممنون میشم

 نظر

        نظر

                              نظر

                                   خیلی مرسی

 

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 9:9 |

نشانی یک متهم :

 

نام : گمنام           شهرت : دربه در         جرم :به دنیا آمدن

 

شغل :عاشق        شهر : عشق            نام مدرسه : ام العشق

 

کلاس :راهیان عشق       دفتر : خاطرات یک عاشق

 

نام یار :معشوق        نام مادر : لیلی      نام پدر :مجنون

 

جیگاه :میخانه      رنگ مو:مشکی آمیخته با عشق

 

شهرستان :عاشقان غمگین     استان : عاشقستان

 

محل زندگی :ناحیه قلب شکستگان ,خیابان عاشقان غم زده,پلاک محبت

+ نوشته شده توسط امین در جمعه دوم دی 1384 و ساعت 20:2 |

می گویند: شیشه ها احساس ندارند

 

اما وقتی روی شیشه ی بخار گرفته ی

 

                  نوشتم دوستت دارم

 

                             آرام آرام گریست . . . . .

 

+ نوشته شده توسط امین در جمعه هجدهم آذر 1384 و ساعت 22:54 |

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم

اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم

اگر اشك بودم به پايت مي گريستم

و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم

ولي افسوس كه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت

ولي هر چه هستم

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 23:6 |

چطوری غریبه؟ خوش می گذره؟؟؟؟ آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

فقط خدا می دونه دلم چقدر برات تنگه

+ نوشته شده توسط امین در جمعه یازدهم آذر 1384 و ساعت 9:52 |


Powered By
BLOGFA.COM